نه بسته ام به كس دل نه بسته كس به من دل
- یه پایان تلخ بهتر از یه تلخ بی پایانه ( درباره ی الی)(فیلم) - اگه می خوای دنیا رو عوض کنی، گند بزن به خودت( آسمان روزهای برفی)(تئاتر) چند درد و دل: - نمی دونم چرا امروز این حال بد و دارم. یه جورایی دلم می خواد تو مسائلی که بهم ربط نداره دخالت کنم. دلم می خواد داد بزنم فریاد بزنم اونم بی خود و بی جهت. خدا امروز و به خیر کنه آدم از صبح که این احساس و داشته باش ببینید شبش چی می شه. اونم امروز که قراره تا شب توی خیابون الافی کنیم. فقط خدا بهم رحم کنه - اگه دیگه نیومدم بدونید امروز یه کار دست خودم دادم. - منم احساس خطر کردم. اوضاع بدجوری به هم ریخته است. - نمی دونم چرا حضرت ازرائیل گیر داده به هنرمندای ما . دقت کردید در عرض ۲ هفته سه تا هنرمند و ۱ اذان گو. در هر صورت تسلیت منو بپذیرید. - واقعا نامردی تا چقدر . وقتی من می گم دوست و رفیق به درد نمی خوره همه می گن نه از حرف ها رو نزن و از این حرف ها ولی این آدم هایی که اسم خودشون و گذاشتن رفیق دوست یه زنگ نزدن حال آدم و بپرسن که هیچ یه کلامم به من نگفتن" نا مردا" امروز کلاس نداریم که من ساعت ۸ صبح پا نشم بیام دانشگاه و الاف شم. یه سوال: آدم ها چطوری می تونن اینقدر متظاهر باشند؟ یه آرزو: کاش زودتر یه وقت آزاد پیدا کنم و برم تئاتر یه شک: دیشب به این شک رسیدم این فیلمهایی که من جمع کردم و الان جایی برای گذاشتنشون ندارم باید چه کار کنم. یعنی اصلا آینده ای داره یه پیام تبریک: با عرض تبرک (البته با تاخیر) خدمت دختر پاییزی ۱۱ آبان تولدت مبارک یه حرف دل به کسی که شاید بیاد، شاید نیاد ولی همیشه پیشمه: کاش دوشنبه بودی و با هم می رفتیم بیرون این جور روزها خیلی به یادتم. یه یاد آوری: هیچ وقت جلو جلو برای خودتون برنامه ریزی نکنید که بدجور می خوره تو حالتون یه هفته ی پیش و می خواستم برم تئاتر دیدید ۲ تا امتحان خراب شد رو سرم یه عرض تسلیت: کارهاش همه برای هم سن های من تبدیل خاطره ی بچگی شده. روحش شاد و یادش گرامی: مسعود رسام یا علی، تا بعد پ.ن: شب و روز تولدم غمگين ترين شب و روز زندگيمه بعضي وقت ها تا مر جنون مي رم و بر مي گردم که آدمم عذر می خواهم که نفهمم و نفهم آفریده شدم عذر می خواهم که آمدم و ماندم هنوز عذر می خواهم که می نویسم و شما نمی خوانید عذر می خواهم که نمی دانم کلمه حرمت دارد و ننویسم جز برای خدای نوشتن و نخراشم با قلم و حک نکنم زبانم را. پ.ن۱: نمی دونم بهش شعر بگم، دل نوشته بگم نمی دونم ولی هر چی هست اینقدرخوشم اومد که تو کافی شاپ(سپید و سیاه) کاغذ و خودکار در بیارم و بنویسمش. پ.ن۲: فردا یعنی ۳۰ مهر تولد برادرمه و هم زمان شده با اولین سالگرد تولد دختر همسایه مون و اینقدر براشون جالبه هم زمانی تولد دو نفر که می گن دخترمون و بیاریم اون روز بغل پسر شما عکس بندازه پ.ن: البته الان الاف الافم نیستم سر کلاس مبانی کامپیوتر نشستم و دارم براتون در کمال پر رویی وبلاگ به روز می کنم. چه حالی داره یواشکی کار کردن. اول: توی این شبهای قدر یاد منم باشید. دوم: تاتر خشک سالی و دروغ و از دست ندید . تئاتر خوبیه ( البته بستگی به سلیقه اتون داره اگه از اون دسته آدمهایی هستید که فکر می کنه تئاتر فقط باید یه اثر تاریخی و فرهنگی باشه توصیه می کنم اصلا نزدیک این نمایش نشید. اینو تجربه ثابت کرده دوست ندارم وقتی دارید تئاتر و می بینید به من فحش بدید.) سوم: چه قدره این تابسون هوا گرمه. یه چیکه بارونم نمی یاد. ولی با این حال ما سرما خوردیم. چهارم: بازم می گم خیلی به یاد من باشید. برام دعا کنید پنجم: توی این ماه رمضونی یه غمی افتاده تو دلم و یه بغضی تو گلوم هر کاری می کنم سبک نمی شم. یواش یواش داره خفم می کنه. ششم: همه ی کتابام و توی این ماه رمضانی خوندم غصه ام شده بود که چکار کنم. دیدم خواهرم کتاب فرزندان هورین " جی.آر.آر.تالکین همین الانه گذاشت جلوم. دارم بال در می آرم. تا بعد. یا علی. ـ خب قرمزه! ـ خون منم قرمزه پس چه فرقی بین ما هست؟ چرا شما باید بجنگید و ما نه؟ وقتی کتاب "دا" رو می خونی باید انتظار همه چیز و داشته باشی. من این چند شب که دارم این کتاب و می خونم وقتی لای صفحاتش و باز می کنم تن و بدنم می لرزه. اصلا انتظار چنین چیزی و نداشتم وقتی داداشم این کتاب و داد بخونم بهم گفت ( از اون کتابائیه که فقط باید بخونی و گریه کنی) ولی حالا می بینم کار از گریه می گذره. جسارت شخصیت کتاب و کارهاش آن چنان منو با خودش درگیر کرده که هر از چند گاهی همه ی فکرم و به خودش درگیر کرده مثلا سر سفره ی سحر( چون ار نیمه شب شروع به خوندن کتاب می کنم تا سحر روزها سعی می کنم به کارهام برسم) ۳ یا ۴ دقیقه اون قدر به کتاب فکر می کنم که مامان مجبوره صدام کنه تا به خودم بیام. سیده زهرا حسینی فکر می کنم جزئ معدود انسانهایی باشه که توی اون زمان سعی کرده خودش و کنترل کنه حتی زمانی که داشتن برادر و پدرش و دفن می کردند خودش داخل قبر می ره. فعل فقط ۴۰۰ صفحه رو خوندم بد نیست شما هم یه نگاهی به این کتاب بندازید. پ.ن: فیلم خاک آشنا/ کاری از بهمن فرمان آرا/ بازیگران: رضا کیانیان- بابک حمیدیان بیتافرهی - رویا نو نهالی - مریم بوبانی و رعنا آزادی ور داستان راجع به مردی بود که برای فرار از شلوغی شهر به یکی از روستا های کردستان رفته و حالا بچه خواهرش می آد پیشش و ماجراهایی که با خودش به دنبال داره. روی هم رفته فیلم خیلی خوبی بود البته این فیلم قرار بود ۲ سال پیش توی جشنواره اجرا بشه حتی بلیط هاشم فروخته بدند ولی به دلایلی این فیلم رو از جشنواره کشیدن بیرون . همه چیش عالی بود حتما برید ببینید. نام فیلم: The Return کارگردان: Dimitry Lesnevski بازیگران: Vladimir Garin / Ivan Dobrobravov / Konstantin Lavronenko / Natalia Vdovina بازگشت پدر بعد از 12 سال در حالی که بچه ها اونو اصلا نمی شناسند. پدر تصمیم می گیره برای یه هفته بچه ها رو با خودش به ماهیگیری ببره . شاید شروع فیلم از همینجا باشه شیفتگی پسر بزرگ آندره و بد خلقی های پسر کوچک ایوان و پدری که بعد از 12 سال برگشته و سعی داره به بچه ها از طریق خودش ( که البته خیلی عجیبه) محبت کنه. فیلم خیلی قشنگیه اگه ندیدید پیشنهاد می کنم ببینید. پ.ن: بعد از معرفی یه فیلم پیشنهاد یه کتاب خوبم بد نیست. مرشد و مارگریتا اثر میخائیل بولگاکف که 12 سال آخر عمرش و صرف نوشتن این کتاب کرده. خیلی بی نظیره حتما بخونید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


